تبليغاتX
معلمی از خطه جنوب

معلمی از خطه جنوب

حرفهایی برای گفتن

مادرم گفت پاشو براش "یس" بخون گفتم چرا ؟ گفت وقتی واسه مریض "یس" بخونی حالش بهتر میشه پاشدم قرآنو برداشتم بالا سر بابام نشستمو چهار براش "یس" خوندم ساعت ۷.۳۰ بود داداشم گفت مگه تو قرار نیست امشب بری شیراز؟ گفتم چرا ولی دلم راضی نمیشه برم گفت پاشو برو آماده شو تا دیرت نشده بابا حالش خوب میشه قبول کردمو رفتم یک ساعت بعد تو راه زنگ زدم خونه داداشم گفت بابا رو بردیم دکتر حالش بهتره نگران نباش برو با خیال راحت به کلاسات برس رفتم با خیال راحتم رفتم فرداش صب و ظهرو شب زنگ زدم هربار یکی گوشیو برمیداشت و میگفت حال بابا بهتره و من خوش خیالم باور میکردم تا دیشب که خواستم بیام خونه مامانم گوشیو برداشت گفت هروقت رسیدی زنگ بزن داداشت میاد دنبالت تعجب کردم این داداشم باید این موقع عسلویه باشه سرکارش تازه هفته پیش اومده بود مرخصی ته دلم خالی شد ولی جرأت نکردم به چیزی فکر کنم صب که رسیدم پرسیدم چرا اومدی خونه گفت بابا حالش بدتر بوده بستریش کردن اومدم خونه منم باور کردمو رفتم خوابیدم صب خواب موندم ۸ بیدار شدم گفتم باید با چه رویی برم مدرسه چرا کسی صدام نزده؟ هیشکی هیچی نگفت از اتاقم اومدم بیرون دیدم خونه شلوغه تموم فامیلای دور و نزدیکی که شاید سال به سال نمیدیدمشون بودن همه داشتن قرآن میخوندن!
"بابام مرده بود"
ولی همه میگفتن حالش بهتره
چرا نباید اونشب میفهمیدم که این حالی که اون داره خوب نمیشه؟
چرا نباید تنها دخترش موقع مرگش بالا سرش باشه؟
چرا نباید بغض صدای داداشو مامانو خالم که هر بار که گوشیو جواب میدادن با ناراحتی میگفتن "بابا حالش خیلی بهتره"  رو متوجه میشدم؟
چرا من باید روز سومش تازه بفهمم چی شده؟
چرا اونشب حتی به ذهنم نرسید که با بابام درست حسابی خداحافظی کنم؟
چرا واسه آخرین بار نبوسیدمش؟
حالا باید تا آخر عمرم در حسرت لحظه آخرش باشم
یعنی قراره دیگه هیچوقت بابامو نبینم؟تا کی؟ برادرزادم به باباش میگه بابابزرگ کی برمیگرده داداشم بهش جواب میده میاد ولی نمیگه کی؟
شماها بگین"بابام کی برمیگرده؟" باید برگرده آخه با تنها دخترش خداحافظی نکرد و رفت حتما برمیگرده حتما باید برگرده من ندیدم رفتنشو بابام میاد

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت10:51توسط هیلدا | |

سلام من دوباره اومدم
چیه خب اومدم دیگه
امروز میخوام از کلاس تربیت بدنیمون براتون بگم که چقد باحاله من که فقط وای میستم کنتر و میخندم بس که باحالن بچه هاش!!!!!!!!!!!!
یه استاد چرت داریم که میگه باید همتون فقط والیبال کار کنین و هیچکس هم حق اعترا ض نداره جونم براتون بگه که هیچ کدوممون هم که خدا رو شکر والیبالمون خوب نیس یعنی نه که خوب نیست افتضاحه استاد بدبخت هم هی اون کنار مارو نگاه میکنه حرص میخوره یکی از بچه ها که حامله اس فقط میاد اونجا میشینه و ما رو نیگاه میکنه بقیه هم که میان تو زمین فقط بلدن توپو بزنن که نخوره به زمین حالا به هر روشی که شده مثلا پا ساعد سر یا هر جای بدن که بشه توپو دفع کرد تو این دو جلسه اخیر دست دوتا از بچه ها شکسته هف هشتاشونم که دستاشون ضرب دیده یا کبود شده خلاصه اول صبی کلی اونجا من میخندم و بهم خوش میگذره جای همتونم خالی
Gemini
در انتها از تمام دوستان دعوت به عمل می آید از شکلک زیر دیدن نمایند

                               

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت16:10توسط هیلدا | |

چه حقیر است و کوچک زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط دستانش.
                                                                                        " جبران خلیل جبران"

امروز و دیروز خیلی بد گذشت دیروز از دست بچه ها کلی عصبانی شدم اونقد که نشستم تو دفتر زار زار گریه کردم آخه واقعا نمیدونستم باید چه جوری باهاشون برخورد کنم و چی باید بهشون بگم همه از من توقع دیگه ای دارن توقعاتی که اصلن نمیتونم خودمو باهاشون وفق بدم و خودم از خودم اون چیزا رو بخوام دبیرا همین که یه اتفاقی میافته توقع دارن من حلش کنم درصورتی که اصلن نمیدونم با مشکلات مدرسه و بجه ها و دبیرا چه جوری باید مواجه بشم اونقدری عصبانی شدم که تا ظهرش از سردرد نمیتونستم چشامو باز کنم ولی به بچه ها هیچی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم آخه من خودم هنوز سر کلاسا این شیطنتا رو دارم و هنوز سر کلاسا مث بچه ها باید صدبار استاد بهم بگه حرف نزنم و به درس توجه کنم اونوقت چی بهشون بگم؟ بگم ساکت باشین؟ بگم درس بخونین؟ کارایی که خودم نمیکنم؟ خوب که فک میکنم میبینم از دست اونا عصبانی نشدم از خودم دلم گرفت از رفتارم از اخلاقم که هنور بچه گونه اس و نتونستم خودمو با شرایط وفق بدم نمیتونم یا شاید هم نمیخوام به این زودیا بزرگ بشم من دوست ندارم به مشکلا مث بزرگترا نگا کنم من دوس ندارم روحیه شادمو از دس بدم نمیخوام به این زودیا بزرگ بشم خیلی برام زوده خیلی بعضی وقتا حس میکنم مریضم حس میکنم دچار بیماری دو شخصیتی شدم وقتی میرم مدرسه با تموم وجود سعی میکنم بزرگ باشم مث همه مدیرای دیگه تو دنیا وقتی میام خونه اخلاقم دوباره برمیگرده و همون شوخ و شنگول قبلیم دانشگاه سر کلاسم همینطور ولی این داره رو اعصابم تاثیر میذاره انقد بداخلاق شدم که وقتی از سر کار برمیگردم هیچکس جرات نداره ۲۰متری من رد شه مث سگ پاچه همه رو میگیرم دیگه دارم دیوونه میشم موندم نمیدونم باید چیکار کنم شما بگین.........................................................
و امروز..................... فاکتورا و یه مقدار از پول بودجه مدرسه رو گم کردم یعنی همون جای همیشگی تو کشوی میزم بود و کلیدشم دست خودم حالا چی شده نمیدونم؟ میتونم برم دوباره فاکتور بگیرم ولی قیمت دقیق و چیزا یادم نیس پوله هم زیاد نبود میتونم خودم بذارم جاش ولی کی ممکنه این کارو کرده باشه؟ چرا؟ کی با من دشمنی داره؟ و از همه مهمتر بی مسئولیتی خودم که بیشتر از همه عذابم میده نباید وقتی از دفتر میرم بیرون کلیدا رو تو کشو میذاشتم امروز بیشتر از هر وقت دیگه از خودمو شغلمو همکارام بدم اومد  متنفرم از همه شغلای مسخره دنیا که بدون هیچ دلیلی به بعضیا میدن بدون حتی یه آزمون برای فهمیدن لیاقت و کارایی...............................

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت19:38توسط هیلدا | |

http://450.ir/upload/103/1065-14-80191158163-kkk.JPG
اینم یه عکس از دوران خوش باهم بودن در شیراز که منم و الهام کجا؟تخت جمشید سمت راستی الهامه سمت چپیم من!
کلی بهمون خوش گذشت اون روز با وجود اینکه فقط ما دوتا بودیم و هیچ کدوم از بچه ها باهامون نیومدن خلاصه که جاتون خالی بود کلی واسه خودمون رفتیم قدما و برگشتیم داش کورش کبیر هم سلام همه رو رسوند و گفت به همه دوستای وبلاگیت سلام برسون و بگو که دمتون گرم خیلی باحالین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی حیف که موقع خوبی نبود موقعی که رفتیم داشتن آماده میشدن برن به یکی از کشورای تابعه یه سری بزنن و یه چند ماهیم آب و هوا عوض کنن و اونجا حالشو ببرن نیس اوایل تابستون بود و دیگه شیراز داشت هوا گرم میشد؟ داشتن میرفتن یه جای خوش آب و هوا خ.ش به حالشون هرجا برن مال خودشونه!
در هر صورت کلی تحویل گرفت و کلی باهم درمورد مسایل پیش اومده درایران و دیگر نقاط صحبت کردیم و کلی استفاده نمودیم و من همه این حرفا رو زدم که بگم دلم واسه همه تنگولیده خیلیم تنگولیده!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت22:28توسط هیلدا | |

بعداز مدتها سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چیه؟ توقع نداشتین بیام؟ فک کردین الان باید دیگه به جرم قتل تو زندان باشم یا منتظر عکسای اعدامم بودین که به دستتون برسه؟
پس باید بگم شرمنده که یه سوژه خوب و توپ رو ازتون گرفتم ولی خب نمیتونم جونمو واسه سرگرمی شما به خطر بندازمو زندگیمو فدا کنم شرمنده
اما کلی خبر دارم تو این مدت رفتم دانشگاه Reading a Bookمسخره ترین چیزی که میتونین تصور کنین اولش تو دفترچه زده بودن ۲۰تا دختر میخوان ۲۰تا پسر ولی بعدش جدامون کردنو ما رو فرستادنمون یه جای دیگه بعدشم که چشتون روز بد نبینه جایی که بودیم باوجود اینکه فقط دخترا بودن چادر پوشیدن الزامی بود و حتی باید تو راهرو کلاسا هم چادر میپوشیدی و سر کلاسم اگه استاد مرد نبود و راحت نبودی!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میتونستی چادرتو دربیاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
استاداشم که ماشالله همشون خدای سواد و آگاهی و دانش بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! Reading a Book
منم که دیدم طاقت آوردن تو یه همچین محیطی واقعا سخته فرار رو بر قرار ترجیح دادمو همون روز اول پاشدم رفتم انتقالیمو واسه شیراز گرفتم و گفتم هر چی باشه شیراز این بلاها رو سرمون نمیارن و بلایی به سر خودم آوردم که فکرشم نمیکنین آخهکدوم آدم عاقل میاد یه راه ۳ساعته رو ول منه بره ۱۰ساعت تو راه باشه؟ نه شما بگین کی این کارو میکنه؟ هیشکی فقط من دیروزم که اومدم خسته و کوفته بعدش رفتم مدرسه سر کار تا ۲بعدازظهر وقتی اومدم فقط نعشم مونده بود مامانم کلی غر زد که این چه بلایی بود سر خودت آوردی اگه مونده بودی بندر تا ظهر خونه بودی و انقد خسته هم نمیشدی و منم هی در میام جلوش میگم هرچیزی بهایی داره و بایپد بهاشو پرداخت بهای یادگیریم واسه من خستگیه ولی واقعا تحمل اون فضای بد واسم خیلی سخت بود سخت تر از تحمل یه مشت بچه امل و نفهم که هرروز رو اعصابم راه میرن و آخرش یه روز میکشمشون
خلاصه که زنده امmade by Laie

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت11:22توسط هیلدا | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت10:10توسط هیلدا | |

بیچاره هیلدا


دیروز رفتم اداره آموزش و پرورش واسه پست بندی که مشخص بشه باید کجا برم واسه تدریس البته پریروز و سه بار از قبلش هم رفته بودیم و هیچ نتیجه ای نگرفته بودیم و هی می گفتن فردا یا پس فردا بیاین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 ولی دیروز: از ساعت ۸صبح تا ۲ظهر اونجا وقتمون تلف شد از این اتاق به اون اتاق و از همون اون اتاق به این اتاق قبلی
بعد از کلی چونه زدن سر یه مدرسه نزدیک که درس منو یعنی ادبیاتو داده بودن به یه دبیر علوم اجتماعی و به نتیجه نرسیدن کلی اعصلابم خورد شد و دیگه کم مونده بود که بشینم و اونجا کف اتاقو و زار زار گریه کنم فقط همین
آخه آدم زورش میاد طرف یعنی همون معلمی که رشتش علوم اجتماعیه و ادبیاتو گرفته بود اولا که رشته تخصصیش نیست دوما اینکه هیچی از ادبیات حالیش نیست و پارسال معنی لغتهای خیلی خیلی ساده رو هم نمیدونست و از من می پرسید بعدشم حالا اگه مثلا ساعتاش دو سه ساعت کم میومد و مثلا املا یا انشا رو میگرفت که ساعتش پر بشه و نخواد بره چند جای دیگه و چه میدونم از این حرفا آدم زیاد دلش نمی سوخت ایشون ۱۵ ساعت درس غیر تخصصیشو گرفته!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ و ۹ ساعت درس تخصصیش!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه کلیم ادعاشون میشه اونوقت اون آغاهه که مسئول بود میگه نخیر نمیشه جاشونو عوض کنم ایشون سابقه دارن شما ندارین میگم پس این وسط تخصص چی میشه میگن اینجا فقط فقط سابقه مهمه و نه چیز دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می پرسم پس اگه اینجوریه شما چرا در خواست دادین که باید واسه این منطقه دبیر ادبیات بفرستن همون دو سال قبل از سازمان درخواست نمیدادین ما هم میرفتیم یه جای دیگه و انقد مشکل هم پیش نمیومد و الان داشتیم مث بچه آدم درسمونو میخوندیم میگه باشه من همی الان زنگ میزنم سازمان میگم ما این چن نفر رو لازم نداریم پسشون میدیم
و اینجا بود که نزدیک بود کنترلمو از دست بدم و صدام بره بالا که خودمو کنترل کردمو گفتم اگه صدام بره بالا باید سی سال سرم پایین باشه ولی تو دلم تا تونستم فحشش میدادم و نفرینش میکردم
و این شد که رو آوردیم به پارتی و اینجور مسائل غیر اخلاقی و هنوز هم که هنوزه به جایی نرسیدیم چون دیروز  دیگه وقت اداری تموم شد و وقت نشد و موند واسه امروز
ببینم امروز چی میشه و این پارتی گردن کلفتمون واسمون چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما بین این همه پارتی جور واجور و بزرگ و کوچیکی که بقیه دارن پارتی من میتونه کاری بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آها یادم رفت بگم پارتیم برادر زن نماینده مجلسه ولی اینکه آیا؟میتونه کاری بکنه یا نه رو نمیدونم
پ.ن۱: چرا تو این مملکت هیچ جا هیچ کاری بدون پارتی پیش نمیره؟
پ.ن۲: همه مشکلات ما واسه غیر تخصصی بودن ماست.
پ.ن۳: اگه دیگه از من خبری نشد بدونین که به جرم قتل عمد و در انتظار اعدام تو زندان به سر میبرم و میتونین تصاویر مربوط به اعداممو از سایتهای مربوط به آموزش و پرورش بگیرین چون ممکنه من فردا این آغاهه رو با دستای خودم خفه کنم چون دیگه دوستم هم نیست که آرومم کنه و جلومو بگیره.
پ.ن۴: اگه بدی ای دیدین حلال کنین
پ.ن۵: هیچی همینجوری........!!!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت1:46توسط هیلدا | |

«به كجا چنين شتابان؟ 
به هر آن كجا كه باشد،
به جز اين سرا، سرايم 
«سفرت به خير اما تو و دوستي،
خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي، 
به شكوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را» 


شفيعي كدكني رهسپار آمريكا شد

خبرگزاري مهر : محمدرضا شفيعي كدكني در آستانه 70 سالگي و براي تدريس در دانشگاه پرينستون واقع در ايالت نيوجرسي بدون هیچ بدرقه رسمی یا حضور دوربین و خبرنگاری راهي ايالات متحده آمريكا شد.

به گزارش خبرنگار مهر، وي پنجشنبه هفته گذشته و براي يك فرصت مطالعاتي يكساله جهت تدريس در اين دانشگاه، ايران را به مقصد آمريكا ترك كرد. و قصد ماندگاری در انجا را دارد.
كدكني از جمله نويسندگان و شاعران امروز مشهور ايران به شمار مي‌رود كه با تخلص "م. سرشك" اشعارش را منتشر مي‌كرد. در ميان آثار نظري وي كتاب "موسيقي شعر" داراي جايگاهي ويژه است و در ميان مجموعه اشعارش نيز "در كوچه باغهاي نشابور" آوازه بيشتري دارد.

زمزمه‌ها، شبخواني، از زبان برگ، بوي جوي موليان، از بودن‌ و سرودن، مثل درخت‌ در شب‌ باران و هزاره‌ دوم‌ آهوي‌ كوهي برخي از مجموعه‌هاي شعري شفيعي كدكني و صور خيال در شعر فارسي، موسيقي شعر، تصحيح اسرارالتوحيد نوشتهٔ محمد بن منور، تصحيح تاريخ نيشابور نوشتهٔ حاكم نيشابوري، تصحيح آثار عطار نيشابوري، تصحيح مختارنامه، تصحيح مصيبت نامه، تصحيح منطق‌الطير، تصحيح اسرارنامه، تصحيح ديوان عطار و تصحيح آفرينش و تاريخ نيز از جمله آثار نظري و انتقادي و تصحيح و ترجمه وي به شمار مي‌روند.
محمدرضا شفيعي كدكني، متولد ۱۳۱۸ به پژوهش‌هاي ادبي‌اي چون "صور خيال در شعر فارسي" و تصحيح متون كهن شهرت دارد و به عنوان شاعري با تخلص "م. سرشك" كه "در كوچه باغ‌هاي نشابور" را سروده است.

او از شاگردان استادان برزگ ادبيات بديع‌الزمان فروزانفر، محمد معين و ناتل خانلري بوده و خود يك عمر در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران تدريس كرده است.
و مطمئنم که میرسه اون زمانی که تموم روشنفکرامونو به همین راحتی از دست بدیم............

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت2:11توسط هیلدا | |

                                 هذیان

نمیدونم باید چی بگم ۱۰دیقه س که صفحه پست مطلب جدیدو باز کردم و دارم فکر میکنم به اینکه چی بگم چی بنویسم از چی بگم و از چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا نمیدونم باید چی بگم با اینکه حرف زیاده نمیدونم باید چه جوری بگم با اینکه سادگی تو همه حرفام موج میزنه خیلی سادس اینروزا خیلی حالم گرفته و  ساده تر خیلی دلم تنگه و شاید خیلی ساده تر از اون دلم واسه تو تنگه..............؟
هیچ خبری نیس جز اینکه احمدی نژاد دوباره رییس جمهور شد و وزراش هم انتخاب کرد و خیلی راحت بعد از این همه اتفاق انگار نه انگار! کارشو شروع کرد و اوناییم که تو کابینش رای نیاوردنو یه پست خیلی مهمتر بهشون داد؟
الانم دوباره سفراشو شروع کرده و روز ازنو روزی از نو................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو کانالای ایرانیم که هیچ خبری نیس جز اینکه فلسطین جنگه و مردم فلسطین خیلی مظلوم دارن کشته میشن ولی هیچ خبری از مردم ایران که تو کشور خودشون به دست برادرای خودشون کشته شدن نیس.
و دیگه اینکه فلان بانک و فلان کارخونه تو امریکا یا انگلیس یا هر کشور اروپایی دیگه تعطیل شد ولی نمیگن چن نفر تو ایران بر اثر تعطیلی کارخونه ها یا روی کار اومدن مدیرای جدید از کار بیکار شدنو باید شرمنده زن و بچشون باشن نمیگن بر اثر اتیش گرفتن یه شرکت تو عسلویه چن نفر بیکار شدن میگن درصد بیکاری تو اروپا چقده ولی نمیگن مردم ایران دارن از بیکاری و بی پولی و فقر و گشنگی جون میدن
اخبارای ایرانی خیلی چیزا از کشورای دیگه میکن ولی مثل اینکه تو ایران خبرنگار ندارن شایدم تلوزیون و اخبار خونه ما مشکل داره.............!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     به امید بهتر شدن همه اون چیزای بدی که نباید باشه و هست.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت1:37توسط هیلدا | |


وای مرسی این چه کاریه شماها میکنین؟ مرسی دوستان من راضی نبودم که شماها به خاطر من از همه کاراتون بزنین و روزتونو تعطیل کنین و واسه سورپریز من جشن تولدی به این بزرگی  تدارک ببینین باور کنین من راضی نبودم یه پیام تبریک هم می فرستادین ممنون و خوشحال می شدم کادو هم به این بزرگی لازم نبود یه شاخه گل هم می دادین کلی خوشحال میشدم
بله و بیست سال پیش در چنین روزی چهارشنبه ساعت ۱۰صبح  من یه دختر بچه تپل مپل و سفید  به قول متفق مامان و بابا و خاله و تمامی اقوام محترم که حضور فعال در روز تولد من به هم رسونده بودن قدم در این جهان وانفسا گذاشتم...........................!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باور کنین الکی نمیگم مامانم گفته دیگه دروغ که نمیگم که.............

تولدی دیگر

آن روزها رفتند
ان روزهای خوب
ان روزهای سالم سرشار
ان اسمانهای پر از پولک
ان شاخساران پر از گیلاس
ان خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
ان بامهای بادبادک های بازیگوش
ان کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
ان روزها رفتند
ان روزهایی کز شکاف پلکهای من
اوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
انرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمک هایم
خرگوش نا ارام شادی بود
هر صبحدم با افتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو می رفت
شبها به جنگل تاریکی فرو می رفت
ان روزها رفتند
ان روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
ارام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر میکردم به فردا اه
فردا
حجم لیز
 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت14:47توسط هیلدا | |