تبليغاتX
معلمی از خطه جنوب

معلمی از خطه جنوب

هر کس حرفهایی برای نگفتن دارد و ارزش هرکس به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد.

 آپلود عکس

 آپلود عکس

 آپلود عکس

 آپلود عکس
اینجا یه روستای باصفا و مهمون نوازه به نام ایلودماهه
ایلود یکی از دهستان‌های بخش مرکزی شهرستان بستک در غرب استان هرمزگان در جنوب ایران واقع شده‌است. ایلود در ۹ کیلومتری شرق روستای چاه بنارد واقع است.از شمال مورد، از جنوب چاه دزدان از مغرب چاه بنارد، واز سمت مشرق به برکه لاری محدود می‌گردد.
جمعیت این روستا بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن ۱٬۲۵۷ نفر (۲۸۴ خانوار) بوده است.  که از اهل سنت و از شاخه شافعی هستند یعنی از پیروان امام محمد ادریس شافعی می‌باشند دارای دبستان، لوله کشی آب ، آب انبار برکه، مسجد وبرق است. چشمه ای تقریباً بزرگ در ایلو جاری است که ۱۰۰۰ من (۴۰۰۰ کیلو) زراعت را آبیاری می‌کند. دارای باغات ومزارع متعددی است. ۱۰۰۰۰ اصله نخل آبی دارد. از سمت شمال غربی روستا مخدان ایلود قرار دارد. ۱۷ هزار اصله نخل دیم دارد و ۵۰۰۰ من (۲۰۰۰۰ کیلوگرم) زمین دیم دارد. چند دستگاه پمپ آب وجود دارد که باغات و صیفی جات را آبیاری می‌نماید. در جنوب شرقی روستا چشمه کوچکی به نام داربست با ۵۰۰ اصله ودر جنوب غربی چشمه دیگری به نام دُمب دُمبی با ۵۰۰ اصله نخل و نیز چشمه بنک زار با ۵۰۰ اصله نخل و در مغرب نخلستان کوچکی است به نام موراک معروف است، با حدود ۲۰۰ اصله نخل وجود دارد. خرمای خواصوئی و خنیزی باغات ایلود در نوع خود در محل بی نظیر است. و حتی به خارج از کشور نیز صادر می شود در روستای ایلود تمام منتوجات نخیل ساخته می‌شود از مشب رنگی و باد بزن و حصیر وپدی خرما تمام این‌ها از پش نخل می‌سازند.
در ارتفاعات شمال ایلود آثار قلعه‌ای بزرگ و مفصل دیده می‌شود و چندین آب انبار برکه مربوط به دوره زرتشتیان (در لهجه محلی گورها) در آنجا باقی مانده‌است. روستای ایلود زادگاه مرحوم حاجی محمد ایلوئی  عالم معروف است.
این قلعه ها بنا به گفته محلی ها دارای تاریخ بسیار غنی ای است که افسانه های زیادی نیز از آن تعریف میکنند مثلا اینکه در این قلعه ها طلاهای زیادی از زرتشتیان یا گبر (گور) به جا مانده که طلسم شده و سالی یک بار این طلاها به مدت ۱۰ ثانیه از بین این کوهها بیرون میاید و باز بسته می شود!!!!!
و همچنین داستانهای زیبایی که از اختلافات میان دو قلعه و عشق دختر و پسر این دشمنان و دیگر داستانهای زیبا که مجال گفتن نیست!!!!!؟
و خلاصه کلام این که ما امروز جایی بودیم که این عکسا مربوط به اونجاست و شمام ببینین و لذت ببرین واقعا یه طبیعتی داره که آدم رو محو خودش میکنه و وقتی میری اونجا دوس داری فقط بشینی و در سکوت کامل نگاه کنی و دیگه اینکه جای همتونو خالی کردم و تا تونستم خوش گذروندمو عکس گرفتم کلیم خاطرات طنز دارم که بعدا براتون میگم فعلا با این عکسا حال کنین.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت18:29توسط هیلدا | |

دیشب بعد از مدت ها که سعی میکردم اخبارای داخلی رو نبینم از بد روزگار چون هیچ برنامه جالبی وجود نداشت که به درد دیدن بخورهgirl_impossible.gif زدم ۲۰:۳۰شبکه ۲ رو دیدم یکی از اخبارش این بود:
آقای احمدی نژاد طی جلسه ای که با وزرای کابینه اش داشت اظهار داشت که قیمت گوشت در تهران به صورت بی سابقه ای بالا رفته و این موضوع هیچ دلیل خاصی ندارد و از وزیر بازرگانی درخواست کردند که به این موضوع رسیدگی شود .
مثل اینکه آقای ریس جمهور هر چی که فک کرده بودن به هیچ نتیجه ای نرسیده بودن که آیا؟ و چرا؟
من هم که از دیشب خیلی دلم به حال ایشون که تا این حد وقتشونو گذاشته بودن و شب و روز به این موضوع فک کرده بودن و به هیچ نتیجه خاصی نرسیده بودن سوخت از دیشب در راستای کمک به ایشون برای به نتیجه رسیدن در حال تفکر هستم و خب وقتی ایشون که از بزرگان هستن به هیچ نتیجه ای نرسیدن من که جای خود دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و همین بود که گفتم از شما کمک بخوام و ببینم شما به نتیجه ای میرسن یا نه؟
حالا به نظر شما آیا و چرا؟
لطفا اگه قصد کمک به بهبود اقتصاد ایران رو دارین یه نظری بدین دراین مورد................!!!!!!
و در پایان شما را به دیدن چند شکلک دعوت میکنم!
                                          Albert Einstein
مگه چیه خب؟ دوس دارم

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت13:57توسط هیلدا | |

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم که تو این مدت باهام بودن و تنهام نذاشتم
من تو این مدت خیلی چیزا فهمیدم اول اینکه چه دوستای خوبی دارم که همیشه و در همه حال باهامن و تنهام نمیذارن و بعد اینکه مرگ حقه همه ما باید یه روزی تموم خاطرات و عزیزان و چیزایی که با زحمت تو این دنیا به دست آوردیم بذاریمو بریم بریم به یه دنیای جدید یه دنیای نامعلوم و از همه مهمتر در رویای عزیزانمون تو این مدت همه فقط یه چیزیو به من فهموندن مرگ حقه ولی هیچکس نگفت حقه که بابام بدون خداحافظی بره؟
ببخشید ناراحتتون کردم این مدت اومدم که بگم ممنون فقط همین و دیگه هم ناراحت نیستم خوبم و دارم با همه چی کنار میام
لطف میکنین یه فاتحه بخونین؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت22:9توسط هیلدا | |

مادرم گفت پاشو براش "یس" بخون گفتم چرا ؟ گفت وقتی واسه مریض "یس" بخونی حالش بهتر میشه پاشدم قرآنو برداشتم بالا سر بابام نشستمو چهار براش "یس" خوندم ساعت ۷.۳۰ بود داداشم گفت مگه تو قرار نیست امشب بری شیراز؟ گفتم چرا ولی دلم راضی نمیشه برم گفت پاشو برو آماده شو تا دیرت نشده بابا حالش خوب میشه قبول کردمو رفتم یک ساعت بعد تو راه زنگ زدم خونه داداشم گفت بابا رو بردیم دکتر حالش بهتره نگران نباش برو با خیال راحت به کلاسات برس رفتم با خیال راحتم رفتم فرداش صب و ظهرو شب زنگ زدم هربار یکی گوشیو برمیداشت و میگفت حال بابا بهتره و من خوش خیالم باور میکردم تا دیشب که خواستم بیام خونه مامانم گوشیو برداشت گفت هروقت رسیدی زنگ بزن داداشت میاد دنبالت تعجب کردم این داداشم باید این موقع عسلویه باشه سرکارش تازه هفته پیش اومده بود مرخصی ته دلم خالی شد ولی جرأت نکردم به چیزی فکر کنم صب که رسیدم پرسیدم چرا اومدی خونه گفت بابا حالش بدتر بوده بستریش کردن اومدم خونه منم باور کردمو رفتم خوابیدم صب خواب موندم ۸ بیدار شدم گفتم باید با چه رویی برم مدرسه چرا کسی صدام نزده؟ هیشکی هیچی نگفت از اتاقم اومدم بیرون دیدم خونه شلوغه تموم فامیلای دور و نزدیکی که شاید سال به سال نمیدیدمشون بودن همه داشتن قرآن میخوندن!
"بابام مرده بود"
ولی همه میگفتن حالش بهتره
چرا نباید اونشب میفهمیدم که این حالی که اون داره خوب نمیشه؟
چرا نباید تنها دخترش موقع مرگش بالا سرش باشه؟
چرا نباید بغض صدای داداشو مامانو خالم که هر بار که گوشیو جواب میدادن با ناراحتی میگفتن "بابا حالش خیلی بهتره"  رو متوجه میشدم؟
چرا من باید روز سومش تازه بفهمم چی شده؟
چرا اونشب حتی به ذهنم نرسید که با بابام درست حسابی خداحافظی کنم؟
چرا واسه آخرین بار نبوسیدمش؟
حالا باید تا آخر عمرم در حسرت لحظه آخرش باشم
یعنی قراره دیگه هیچوقت بابامو نبینم؟تا کی؟ برادرزادم به باباش میگه بابابزرگ کی برمیگرده داداشم بهش جواب میده میاد ولی نمیگه کی؟
شماها بگین"بابام کی برمیگرده؟" باید برگرده آخه با تنها دخترش خداحافظی نکرد و رفت حتما برمیگرده حتما باید برگرده من ندیدم رفتنشو بابام میاد

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت10:51توسط هیلدا | |

سلام من دوباره اومدم
چیه خب اومدم دیگه
امروز میخوام از کلاس تربیت بدنیمون براتون بگم که چقد باحاله من که فقط وای میستم کنتر و میخندم بس که باحالن بچه هاش!!!!!!!!!!!!
یه استاد چرت داریم که میگه باید همتون فقط والیبال کار کنین و هیچکس هم حق اعترا ض نداره جونم براتون بگه که هیچ کدوممون هم که خدا رو شکر والیبالمون خوب نیس یعنی نه که خوب نیست افتضاحه استاد بدبخت هم هی اون کنار مارو نگاه میکنه حرص میخوره یکی از بچه ها که حامله اس فقط میاد اونجا میشینه و ما رو نیگاه میکنه بقیه هم که میان تو زمین فقط بلدن توپو بزنن که نخوره به زمین حالا به هر روشی که شده مثلا پا ساعد سر یا هر جای بدن که بشه توپو دفع کرد تو این دو جلسه اخیر دست دوتا از بچه ها شکسته هف هشتاشونم که دستاشون ضرب دیده یا کبود شده خلاصه اول صبی کلی اونجا من میخندم و بهم خوش میگذره جای همتونم خالی
Gemini
در انتها از تمام دوستان دعوت به عمل می آید از شکلک زیر دیدن نمایند

                               

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت16:10توسط هیلدا | |

چه حقیر است و کوچک زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط دستانش.
                                                                                        " جبران خلیل جبران"

امروز و دیروز خیلی بد گذشت دیروز از دست بچه ها کلی عصبانی شدم اونقد که نشستم تو دفتر زار زار گریه کردم آخه واقعا نمیدونستم باید چه جوری باهاشون برخورد کنم و چی باید بهشون بگم همه از من توقع دیگه ای دارن توقعاتی که اصلن نمیتونم خودمو باهاشون وفق بدم و خودم از خودم اون چیزا رو بخوام دبیرا همین که یه اتفاقی میافته توقع دارن من حلش کنم درصورتی که اصلن نمیدونم با مشکلات مدرسه و بجه ها و دبیرا چه جوری باید مواجه بشم اونقدری عصبانی شدم که تا ظهرش از سردرد نمیتونستم چشامو باز کنم ولی به بچه ها هیچی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم آخه من خودم هنوز سر کلاسا این شیطنتا رو دارم و هنوز سر کلاسا مث بچه ها باید صدبار استاد بهم بگه حرف نزنم و به درس توجه کنم اونوقت چی بهشون بگم؟ بگم ساکت باشین؟ بگم درس بخونین؟ کارایی که خودم نمیکنم؟ خوب که فک میکنم میبینم از دست اونا عصبانی نشدم از خودم دلم گرفت از رفتارم از اخلاقم که هنور بچه گونه اس و نتونستم خودمو با شرایط وفق بدم نمیتونم یا شاید هم نمیخوام به این زودیا بزرگ بشم من دوست ندارم به مشکلا مث بزرگترا نگا کنم من دوس ندارم روحیه شادمو از دس بدم نمیخوام به این زودیا بزرگ بشم خیلی برام زوده خیلی بعضی وقتا حس میکنم مریضم حس میکنم دچار بیماری دو شخصیتی شدم وقتی میرم مدرسه با تموم وجود سعی میکنم بزرگ باشم مث همه مدیرای دیگه تو دنیا وقتی میام خونه اخلاقم دوباره برمیگرده و همون شوخ و شنگول قبلیم دانشگاه سر کلاسم همینطور ولی این داره رو اعصابم تاثیر میذاره انقد بداخلاق شدم که وقتی از سر کار برمیگردم هیچکس جرات نداره ۲۰متری من رد شه مث سگ پاچه همه رو میگیرم دیگه دارم دیوونه میشم موندم نمیدونم باید چیکار کنم شما بگین.........................................................
و امروز..................... فاکتورا و یه مقدار از پول بودجه مدرسه رو گم کردم یعنی همون جای همیشگی تو کشوی میزم بود و کلیدشم دست خودم حالا چی شده نمیدونم؟ میتونم برم دوباره فاکتور بگیرم ولی قیمت دقیق و چیزا یادم نیس پوله هم زیاد نبود میتونم خودم بذارم جاش ولی کی ممکنه این کارو کرده باشه؟ چرا؟ کی با من دشمنی داره؟ و از همه مهمتر بی مسئولیتی خودم که بیشتر از همه عذابم میده نباید وقتی از دفتر میرم بیرون کلیدا رو تو کشو میذاشتم امروز بیشتر از هر وقت دیگه از خودمو شغلمو همکارام بدم اومد  متنفرم از همه شغلای مسخره دنیا که بدون هیچ دلیلی به بعضیا میدن بدون حتی یه آزمون برای فهمیدن لیاقت و کارایی...............................

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت19:38توسط هیلدا | |

http://450.ir/upload/103/1065-14-80191158163-kkk.JPG
اینم یه عکس از دوران خوش باهم بودن در شیراز که منم و الهام کجا؟تخت جمشید سمت راستی الهامه سمت چپیم من!
کلی بهمون خوش گذشت اون روز با وجود اینکه فقط ما دوتا بودیم و هیچ کدوم از بچه ها باهامون نیومدن خلاصه که جاتون خالی بود کلی واسه خودمون رفتیم قدما و برگشتیم داش کورش کبیر هم سلام همه رو رسوند و گفت به همه دوستای وبلاگیت سلام برسون و بگو که دمتون گرم خیلی باحالین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی حیف که موقع خوبی نبود موقعی که رفتیم داشتن آماده میشدن برن به یکی از کشورای تابعه یه سری بزنن و یه چند ماهیم آب و هوا عوض کنن و اونجا حالشو ببرن نیس اوایل تابستون بود و دیگه شیراز داشت هوا گرم میشد؟ داشتن میرفتن یه جای خوش آب و هوا خ.ش به حالشون هرجا برن مال خودشونه!
در هر صورت کلی تحویل گرفت و کلی باهم درمورد مسایل پیش اومده درایران و دیگر نقاط صحبت کردیم و کلی استفاده نمودیم و من همه این حرفا رو زدم که بگم دلم واسه همه تنگولیده خیلیم تنگولیده!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت22:28توسط هیلدا | |

بعداز مدتها سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
چیه؟ توقع نداشتین بیام؟ فک کردین الان باید دیگه به جرم قتل تو زندان باشم یا منتظر عکسای اعدامم بودین که به دستتون برسه؟
پس باید بگم شرمنده که یه سوژه خوب و توپ رو ازتون گرفتم ولی خب نمیتونم جونمو واسه سرگرمی شما به خطر بندازمو زندگیمو فدا کنم شرمنده
اما کلی خبر دارم تو این مدت رفتم دانشگاه Reading a Bookمسخره ترین چیزی که میتونین تصور کنین اولش تو دفترچه زده بودن ۲۰تا دختر میخوان ۲۰تا پسر ولی بعدش جدامون کردنو ما رو فرستادنمون یه جای دیگه بعدشم که چشتون روز بد نبینه جایی که بودیم باوجود اینکه فقط دخترا بودن چادر پوشیدن الزامی بود و حتی باید تو راهرو کلاسا هم چادر میپوشیدی و سر کلاسم اگه استاد مرد نبود و راحت نبودی!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میتونستی چادرتو دربیاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
استاداشم که ماشالله همشون خدای سواد و آگاهی و دانش بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! Reading a Book
منم که دیدم طاقت آوردن تو یه همچین محیطی واقعا سخته فرار رو بر قرار ترجیح دادمو همون روز اول پاشدم رفتم انتقالیمو واسه شیراز گرفتم و گفتم هر چی باشه شیراز این بلاها رو سرمون نمیارن و بلایی به سر خودم آوردم که فکرشم نمیکنین آخهکدوم آدم عاقل میاد یه راه ۳ساعته رو ول منه بره ۱۰ساعت تو راه باشه؟ نه شما بگین کی این کارو میکنه؟ هیشکی فقط من دیروزم که اومدم خسته و کوفته بعدش رفتم مدرسه سر کار تا ۲بعدازظهر وقتی اومدم فقط نعشم مونده بود مامانم کلی غر زد که این چه بلایی بود سر خودت آوردی اگه مونده بودی بندر تا ظهر خونه بودی و انقد خسته هم نمیشدی و منم هی در میام جلوش میگم هرچیزی بهایی داره و بایپد بهاشو پرداخت بهای یادگیریم واسه من خستگیه ولی واقعا تحمل اون فضای بد واسم خیلی سخت بود سخت تر از تحمل یه مشت بچه امل و نفهم که هرروز رو اعصابم راه میرن و آخرش یه روز میکشمشون
خلاصه که زنده امmade by Laie

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت11:22توسط هیلدا | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت10:10توسط هیلدا | |

بیچاره هیلدا


دیروز رفتم اداره آموزش و پرورش واسه پست بندی که مشخص بشه باید کجا برم واسه تدریس البته پریروز و سه بار از قبلش هم رفته بودیم و هیچ نتیجه ای نگرفته بودیم و هی می گفتن فردا یا پس فردا بیاین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 ولی دیروز: از ساعت ۸صبح تا ۲ظهر اونجا وقتمون تلف شد از این اتاق به اون اتاق و از همون اون اتاق به این اتاق قبلی
بعد از کلی چونه زدن سر یه مدرسه نزدیک که درس منو یعنی ادبیاتو داده بودن به یه دبیر علوم اجتماعی و به نتیجه نرسیدن کلی اعصلابم خورد شد و دیگه کم مونده بود که بشینم و اونجا کف اتاقو و زار زار گریه کنم فقط همین
آخه آدم زورش میاد طرف یعنی همون معلمی که رشتش علوم اجتماعیه و ادبیاتو گرفته بود اولا که رشته تخصصیش نیست دوما اینکه هیچی از ادبیات حالیش نیست و پارسال معنی لغتهای خیلی خیلی ساده رو هم نمیدونست و از من می پرسید بعدشم حالا اگه مثلا ساعتاش دو سه ساعت کم میومد و مثلا املا یا انشا رو میگرفت که ساعتش پر بشه و نخواد بره چند جای دیگه و چه میدونم از این حرفا آدم زیاد دلش نمی سوخت ایشون ۱۵ ساعت درس غیر تخصصیشو گرفته!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ و ۹ ساعت درس تخصصیش!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه کلیم ادعاشون میشه اونوقت اون آغاهه که مسئول بود میگه نخیر نمیشه جاشونو عوض کنم ایشون سابقه دارن شما ندارین میگم پس این وسط تخصص چی میشه میگن اینجا فقط فقط سابقه مهمه و نه چیز دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می پرسم پس اگه اینجوریه شما چرا در خواست دادین که باید واسه این منطقه دبیر ادبیات بفرستن همون دو سال قبل از سازمان درخواست نمیدادین ما هم میرفتیم یه جای دیگه و انقد مشکل هم پیش نمیومد و الان داشتیم مث بچه آدم درسمونو میخوندیم میگه باشه من همی الان زنگ میزنم سازمان میگم ما این چن نفر رو لازم نداریم پسشون میدیم
و اینجا بود که نزدیک بود کنترلمو از دست بدم و صدام بره بالا که خودمو کنترل کردمو گفتم اگه صدام بره بالا باید سی سال سرم پایین باشه ولی تو دلم تا تونستم فحشش میدادم و نفرینش میکردم
و این شد که رو آوردیم به پارتی و اینجور مسائل غیر اخلاقی و هنوز هم که هنوزه به جایی نرسیدیم چون دیروز  دیگه وقت اداری تموم شد و وقت نشد و موند واسه امروز
ببینم امروز چی میشه و این پارتی گردن کلفتمون واسمون چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما بین این همه پارتی جور واجور و بزرگ و کوچیکی که بقیه دارن پارتی من میتونه کاری بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آها یادم رفت بگم پارتیم برادر زن نماینده مجلسه ولی اینکه آیا؟میتونه کاری بکنه یا نه رو نمیدونم
پ.ن۱: چرا تو این مملکت هیچ جا هیچ کاری بدون پارتی پیش نمیره؟
پ.ن۲: همه مشکلات ما واسه غیر تخصصی بودن ماست.
پ.ن۳: اگه دیگه از من خبری نشد بدونین که به جرم قتل عمد و در انتظار اعدام تو زندان به سر میبرم و میتونین تصاویر مربوط به اعداممو از سایتهای مربوط به آموزش و پرورش بگیرین چون ممکنه من فردا این آغاهه رو با دستای خودم خفه کنم چون دیگه دوستم هم نیست که آرومم کنه و جلومو بگیره.
پ.ن۴: اگه بدی ای دیدین حلال کنین
پ.ن۵: هیچی همینجوری........!!!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت1:46توسط هیلدا | |