|
دیشب بعد از مدت ها که سعی میکردم اخبارای داخلی رو نبینم از بد روزگار چون هیچ برنامه جالبی وجود نداشت که به درد دیدن بخوره
سلام به همه دوستای خوب و مهربونم که تو این مدت باهام بودن و تنهام نذاشتم
مادرم گفت پاشو براش "یس" بخون گفتم چرا ؟ گفت وقتی واسه مریض "یس" بخونی حالش بهتر میشه پاشدم قرآنو برداشتم بالا سر بابام نشستمو چهار براش "یس" خوندم ساعت ۷.۳۰ بود داداشم گفت مگه تو قرار نیست امشب بری شیراز؟ گفتم چرا ولی دلم راضی نمیشه برم گفت پاشو برو آماده شو تا دیرت نشده بابا حالش خوب میشه قبول کردمو رفتم یک ساعت بعد تو راه زنگ زدم خونه داداشم گفت بابا رو بردیم دکتر حالش بهتره نگران نباش برو با خیال راحت به کلاسات برس رفتم با خیال راحتم رفتم فرداش صب و ظهرو شب زنگ زدم هربار یکی گوشیو برمیداشت و میگفت حال بابا بهتره و من خوش خیالم باور میکردم تا دیشب که خواستم بیام خونه مامانم گوشیو برداشت گفت هروقت رسیدی زنگ بزن داداشت میاد دنبالت تعجب کردم این داداشم باید این موقع عسلویه باشه سرکارش تازه هفته پیش اومده بود مرخصی ته دلم خالی شد ولی جرأت نکردم به چیزی فکر کنم صب که رسیدم پرسیدم چرا اومدی خونه گفت بابا حالش بدتر بوده بستریش کردن اومدم خونه منم باور کردمو رفتم خوابیدم صب خواب موندم ۸ بیدار شدم گفتم باید با چه رویی برم مدرسه چرا کسی صدام نزده؟ هیشکی هیچی نگفت از اتاقم اومدم بیرون دیدم خونه شلوغه تموم فامیلای دور و نزدیکی که شاید سال به سال نمیدیدمشون بودن همه داشتن قرآن میخوندن!
سلام من دوباره اومدم
چه حقیر است و کوچک زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط دستانش. امروز و دیروز خیلی بد گذشت دیروز از دست بچه ها کلی عصبانی شدم اونقد که نشستم تو دفتر زار زار گریه کردم آخه واقعا نمیدونستم باید چه جوری باهاشون برخورد کنم و چی باید بهشون بگم همه از من توقع دیگه ای دارن توقعاتی که اصلن نمیتونم خودمو باهاشون وفق بدم و خودم از خودم اون چیزا رو بخوام دبیرا همین که یه اتفاقی میافته توقع دارن من حلش کنم درصورتی که اصلن نمیدونم با مشکلات مدرسه و بجه ها و دبیرا چه جوری باید مواجه بشم اونقدری عصبانی شدم که تا ظهرش از سردرد نمیتونستم چشامو باز کنم ولی به بچه ها هیچی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم آخه من خودم هنوز سر کلاسا این شیطنتا رو دارم و هنوز سر کلاسا مث بچه ها باید صدبار استاد بهم بگه حرف نزنم و به درس توجه کنم اونوقت چی بهشون بگم؟ بگم ساکت باشین؟ بگم درس بخونین؟ کارایی که خودم نمیکنم؟ خوب که فک میکنم میبینم از دست اونا عصبانی نشدم از خودم دلم گرفت از رفتارم از اخلاقم که هنور بچه گونه اس و نتونستم خودمو با شرایط وفق بدم نمیتونم یا شاید هم نمیخوام به این زودیا بزرگ بشم من دوست ندارم به مشکلا مث بزرگترا نگا کنم من دوس ندارم روحیه شادمو از دس بدم نمیخوام به این زودیا بزرگ بشم خیلی برام زوده خیلی بعضی وقتا حس میکنم مریضم حس میکنم دچار بیماری دو شخصیتی شدم وقتی میرم مدرسه با تموم وجود سعی میکنم بزرگ باشم مث همه مدیرای دیگه تو دنیا وقتی میام خونه اخلاقم دوباره برمیگرده و همون شوخ و شنگول قبلیم دانشگاه سر کلاسم همینطور ولی این داره رو اعصابم تاثیر میذاره انقد بداخلاق شدم که وقتی از سر کار برمیگردم هیچکس جرات نداره ۲۰متری من رد شه مث سگ پاچه همه رو میگیرم دیگه دارم دیوونه میشم موندم نمیدونم باید چیکار کنم شما بگین.........................................................
http://450.ir/upload/103/1065-14-80191158163-kkk.JPG
بعداز مدتها سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
بیچاره هیلدا
|
About
من همان غربیه دیروز
Home
|